محل تبلیغات شما
اگر من بودم نمیشناختم! امشب چند دقیقه‌ای رفته بیرون؛ قدم زدن و خرید نان. داشتم برمیگشتم خونه. یه گوشه‌ای خیلی تاریک، چراغ تیر برق هم سوخته بود و کوچه هم تاریکِ تاریک. یه موتوری دو نفره از کنارم رد شد؛ و چند متر جلوتر ایستاد. اوّلش ندیدمشون؛ تو فکر برنامه‌های فردا بودم؛ و اصلاً حواسم بهشون نبود. دیدم یکشون پیاده شد و اومد به سمتم و سلام گرم و احوال‌پرسی و خوش و بش! و من مات و مبهوت که این کیه خدا! پرسید: شناختید؟ گفتم نه؛ اگر میشه ماسکتونو بردارید که

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین ارسال ها

محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین وبلاگ ها

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی
برترین،جالب ترین رفسنجان/موزیک مجله فوتبالی ارزانسرای ایرانی مرکز فروش عمده انواع لباس ایرانی زنانه و دخترانه آپشن خودرو | گندم کار دیجیتالیسم